|
...and when it hurts you scream it out loud
|
|
|
-کاشکی بارون بیاد.
-زیر بارون همه ی رویا هات خیس میشن. -خب اشکال نداره بعدش میم جلوی شومینه پهنشون میکنم تا خشک شن. -احتمالن تا اون موقع رویاهات آب رفتن. -آخه رویا که آب نمیره. -چرا میره مثل سایه است. یه بار سایه مو شستم آب رفته بود اندازه ام نمی شد. -جنس سایه ها با رویا ها فرق می کنه. -خب شاید فرق کنه ولی شاید رویاهات انقدر کوچیک شن که توی سرت گمشون کنی. -بزرگ بودن رویا ها ربطی به اندازه شون نداره. -آره ولی.. -بسه دیگه حوصله ندارم. چراغو خاموش کردم و دیگه عکسای روی دیوارم دیده نمی شدن که بخوان با من بحث الکی بکنن
سلام!
کریسمس مبارک!! خوشحالم که بلاخره یه اتفاق خوب افتاد که من از این حالت دربیام!
تاریکی رو دوست دارم چون وقتی که نور خورشید میفته روی یه چیزی خیلی لوس و بی معنی میشه.
صبحا که بلند میشیم همه جا شبه.تاریکه.چراغای خیابونا روشنه.این یعنی دنیا توی وضعیتی که من دوست دارم قرار داره. ماه خیلی موجود خوبیه.نورش کسی رو اذیت نمیکنه.اشعه ی ماورا بنفش هم نداره. جایی رو هم گرم نمیکنه. وقتی دنیا گرم میشه احساس خفگی میکنم.همون احساسی که وقتی دنیا روشنه دارم. مگه نمیشه توی یه دنیای سرد و تاریک زندگی کرد؟
هر جا میرم هدفونام تو گوشمه
سخته که حرفای بقیه رو گوش کنم حوصله ی غر های هیشکیو ندارم درباره چیزایی که فقط مال خودمه و دلم نمیخواد که کسی درباره شون حرف بزنه نمیدونم چرا اینقدر همه چی سخته زندگی-درس-امتحان-تحمل بعضی آدما
ترجیح میدم جلوی خیلی چیزا سکوت کنم---جلوی کشته شدن حیوونا بیرحمی آدما و ...ترجیح میدم چیزی نگم تا کسی منو متهم نکنه---به این که کوچیکم نمیفهمم یا این که عقایدم مسخره است---یه عکسی توی کتاب زبان مدرسمون بود که 2تا میمون تو قفس بودن و دوتا بچه داشتن بهشون میخندیدن---این یعنی حیوونا باید تو قفس باشن و آدما بهشون بخندن----و این اذیتم میکنه---دوست ندارم همیشه آدمارو متهم کنم---ولی همیشه یه کارایی میکنن که من نمیتونم نژاد انسانو به طور کلی دوست داشته باشم---دوست ندارم منطقی باشم---ولی نمیذارن---دنبال یه جایی میگردم که فقط مال خودم و فکرام باشه---ولی نیست.
دلم نمیخواد برای کسی توضیح بدم. همین.
دلم نمیخواد بگم چرا این گروه راک رو دوست دارم یا چرا همه ی موهام بلنده بالاش کوتاهه یا چرا با همه ی قانونا مخالفم یا هر چی. میترسم.از این که دوباره فکر کنن دیوونه ام. از این که نگرانم باشن بدم میاد. مغزم خط خطی شده. نمیتونم بفهمم دور و برم چه اتفاقایی داره میفته. همه چیو یه جور میبینم.هیچی واضح نیست.نمیتونم یه چیز درست حسابی بنویسم. انگشتام یخ کردن. قفلن. باز و بسته نمیشن.
بیچاره اونایی که عینکی نیستن...آخه وقتی دارن زیر بارون راه میرن چیزی جلوی چشاشون نیست که خیس بشه و نذاره جلوشونو ببینن...
همیشه حس خوبی نسبت به عینکم دارم...چون میتونم دور و برم رو دو جور ببینم...میتونم تار ببینمش یا واضح...وقتایی که دنیام خسته ام میکنه عینکمو بر میدارم و یه نفس عمیق میکشم و از این که دنیامو محو کردم لذت میبرم... من معمولا نمیفهمم که عینکم کثیفه یا تمیزه...ولی خوشحال میشم وقتی که یه نفر عینکو تمیز میکنه... من و عینکم 7 ساله که با هم دوستیم...دوستای خوبی هم هستیم...
میخوام بخوابم ولی هیولای زیر تختم نمیذاره....همش عروسکامو باخودش میبره زیر تخت بعد من باید کله مو بکنم زیر تخت و پیداشون کنم....همش میخواد بالشمو ببره پیش خودش....فکر کنم یه بچه هیولاست...قرمزه با خال خالی بنفش...یه بار دیدمش...ولی نور زیاد نبود دخیلی خوب ندیدمش...
میخوام بخوابم ولی هدفون هام نمیذارن...همش دارن آواز میخونن..اه بسه دیگه...تمومش کن....میخوام بخوابم....دهنتو ببند خواهشن....مگه فردا صبح نمیتونی آواز بخونی که ساعت 3 نصفه شب دم گوش من داد میزنی؟... میخوام بخوابم ولی گشنمه...کیکی رو که از تو آشپزخونه کش رفتم رو میخورم......هنوز گشنمه...ولی دیگه چیزی ندارم که بخورم.... میخوام بخوابم ولی خوابم نمی بره...گوسفندا دارن از این ور تپه می پرن اون ور تپه...1 گوسفند...2 گوسفند...3 گوسفند...اه هیولا موهامو نکش...4 گوسفند...5 گوسفند...هدفون های محترم الان من خوابم.واسه کی میخونی؟...6 گوسفند...7 گوسفند....8 گوسفند...نه من واقعن گشنم نیست فقط فکر میکنم که گشنمه...9 گوسفند...10 گوسفند.......25 گوسفند.......34 گوسفند.... فکر کنم 34 تا گوسفند که پریده بودن خوابم برد...یا 38 تا...یادم نیست...
چشمامو میبندم و با خودم میگم: هیچ اتفاقی نیفتاده. هیچی. ولی هر چی سعی میکنم باورم نمی شه...
من کلا هیچی باورم نمیشه مثلا باورم نمیشه که سارا ام...توی یه دنیای وحشتناک زندگی میکنم...تعداد آدمایی که منو دوس دارن خیلی خیلی کمه...هر روز دارم چیزای زیادی رو از دست میدم که نمیدونم چی هستن...چیزایی رو دوس دارم که هیچ آدم عاقلی دوس نداره..... ..و باورم نمیشه که همیشه دارم اشتباه میکنم.
زندگی من توی این چند تا کار خلاصه میشه:
-آهنگ گوش کردن -گیتار زدن -نقاشی کشیدن -نوشتن(هر چیزی هر چرتو پرتی) وقتی آهنگ گوش میدم آهنگ گوش کردن میفهمم که فقط من نیستم که این همه مشکل دارم.. وقتی گیتار میزنم با اون صدای فوق العاده ای که ازش در میاد همه ی تنهاییمو با خودش می بره.. وقتی نقاشی میکشم می فهمم که فقط رنگا میتونن قلبمو نجات بدن.. وقتی مینویسم میتونم محتوای مغز همیشه درحال انفجارمو روی کاغذ خالی کنم..
|
|